تبليغاتX
حریم امن

حریم امن

صحبت از پژمردن یک برگ نیست،فرض کن، مرگ قناری در قفس هم،مرگ نیست




Welcome

سمن بویان

سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند

پی رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند

به فتراک جفا دلها چو بربندند بر بندند 

ز زلف عنبرین جانها چو بگشایند بفشانند 

به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند

نهال شوق در خاطر چو برخیزنند بنشانند 

سرشک گوشه گیران را چو دریابند دُر یابند

رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند

دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد

ز فکر آنان که در تدبیر درمانند در مانند

ز چشمم لعل رمانی چو می خندند می بارند

ز رویم راز پنهانی چو می بینند می خوانند

چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند 

بدین درگاه حافظ را چو می خوانند میرانند

در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند

که با آن درد اگر در بند درمانند درمانند

یادگار B‌


نويسنده: مهر داد مورخ: پنجشنبه یازدهم مهر 1387 در ساعت: 3:36 PM
|+|

خاطره

در سر راه

رودیست که از آن می گذرد

همهء آنچه که باید برود

شاید از خاطر من

یاد تو در آب بیافتد

تا در آن ریشه کند

یا به جایی ، پر از وسعت دریا برسد

اقیانوس

و در آن نام بگیرد

آن طرف تر

پیچک آرزو در خواب است

 


نويسنده: مهر داد مورخ: سه شنبه نهم مهر 1387 در ساعت: 11:33 PM
|+|

جمعه بی تو

 جمعه تجسم عذاب

در راه غم

غم دنیا...

غم عشق...

غم تو...

صبح حوصله های متروک ، گم

غروب

بغض احساس ترک خورده ام از درد

درد فراق...

درد انتظار...

درد غربت...

درد سر...

نفسهای تیرهء مردم وقت اعتراف باران خورده

من و مرگ

مرگ خورشید...

مرگ باران...

مرگ من ،من مغموم

عصر باوری از برگ برگ

تقویم تنهایی.


نويسنده: مهر داد مورخ: جمعه پنجم مهر 1387 در ساعت: 11:50 PM
|+|

چرا پرواز نمی کنی

من تمام سعی ام را می کنم تا روی کارهای روزانه ام متمرکز شوم

اما کودک بازیگوش ذهن فرار است.

((((پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود وبه ماهی نگاه می کرد و می گفت

سقف قفست شکسته چرا پرواز نمی کنی؟))))

این جمله مدتها ست که آرامش زندگیم را به هم زده است

با خودم فکر میکنم که چقدر پرنده در اطرافم وجود دارد

و من چقدر ماهی هستم

اطرافیانم مدام می گویند از قفس سر شکسته وابستگی به تو بیام بیرون.

اما من میدانم بیرون آمدن همان و مردن همان.

آخر یکی نیست به این پرنده های دلسوز بگوید کجای دنیا ماهی می تواند بدون آب زندگی کند

کجای دنیا

من هر روز به قفس شکسته بالای سرم نگاه می کنم.

چند بار سعی کرده ام سرم را از آب بیرون نگه دارم و بپرم....

احساس خفگی تمام بدنم را قرق می کند

من چند بار سعی کرده ام...

اما نمی شود به خدا....

هر روز تکرار می شود در من پرواز هزاران پرستوی سبز.

بگذریم از این تا به ابد حسرت

بگذریم.

بگذار باران آواز بخواند روی چشمانم

(برگرفته از موفقیت)


نويسنده: مهر داد مورخ: دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 در ساعت: 11:22 PM
|+|

فصل آشنایی

 

قسمت نشد تا در کنار هم بمانیم
فرصت نشد تا در هوای هم بمیریم
تا سرنوشت ما جدایی رو رقم زد
ای یار عاشق از جدایی نا گزیریم
قسمت نشد غمگین ترین آواز خود را
در خلوت معصوم چشمانت بخوانم
صد سوز پنهان مانده در سازم که یک شب
با گریه در چشمان گریانت بخوانم
آیینه ام چین خورده از رنج جدایی
از تو سرودن یعنی فصل آشنایی
تو رفته ای تا صد بهار ارغوانی
بعد از تو دشت و خانه را در بر بگیرد
بعد از تو ای عاشق ترین هر کو چه خواهد
همچون صدف از نام تو گوهر بگیرد


نويسنده: مهر داد مورخ: چهارشنبه بیستم شهریور 1387 در ساعت: 11:0 PM
|+|

سلام   به همه عزیزانی که به حریم امن من می آیند  دوستان عزیزی که همراهی می کنند بیقراری مرا اگر امکان داشت به نامه ء زیبا و تاثیر بر انگیز دوستمان با آدرس درج شده مراجعه وبخوانید. www.sahar999.blogfa.com


نويسنده: مهر داد مورخ: شنبه نهم شهریور 1387 در ساعت: 0:24 AM
|+|

هنوز فرصت هست

هنوز فرصت هست

برای رسیدن به اعجاز سخن

هنوز پنجره ای هست

می توان باز کرد ،رو به فراوانی عشق

می شود وسعت نیلی چشمان تو را

موج در موج شناخت

هنوز فرصت هست

تا در اندیشهء هر موج

حس آرامش ساحل باشد

می شود لحظه ای آرام نشست

منتظر ماند

برای روییدن نیلوفر مرداب


نويسنده: مهر داد مورخ: سه شنبه پنجم شهریور 1387 در ساعت: 9:8 PM
|+|

احساس من

من احساس می کنم که نه پنجاه ساله یایکصد ساله بلکه همیشه ساله ام.

شب گذشته در عالم شعر و شاعری به آغاز همیشه برگشتم...

و خودم را در آسمانها ، در صف بی کران موجودات منتظر به دریافت پروانهء تولد ، در انتظار دریافت پروانهء تولد بودم اما نوبت من که رسید پروانه ها تمام شد.

گاهی خیال میکنم گرمی دستان تو را دارم و از سکوی پرواز تو اوج می گیرم

تا باغ آسمان ، یک ستاره دور یا نزدیک

فرقی نمیکند وقتی همه ستاره اند

خیالم رفت تا افسانه ها

تا شهر رویا

رویای من واقعیتی دارد به نام تنهای

 

مرا در کام تنهایی رها کن

 

تو آن ابری که بارانی نداری

من آن خاکم که سرتاسر کویرم

تو آن راهی که پایانی نداری

منم آن راه پیمایی که پیرم

تو آن باغی که در کام خزان است

منم آن باغبان

که باید رخت بربندم از این باغ

دلم اینجاست اما ناگزیرم...

منم برق شهاب تند پرواز

که می خندی ولی باید بمیرم

مرا در کام تنهایی رها کن

 


نويسنده: مهر داد مورخ: پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 در ساعت: 7:56 PM
|+|

سرنوشت بی سامان

نخستین موج ویرانگر آن زمان که دستان کودکانه ام التماس بالغ شدن را داشت در میان بهت و ناباوری چنان رشته از تار و پود گسست که تنها بهانهء شادمانی ، بهانه ای که در ذات کودکی بی خبر از هجوم کرکسهای نفرت ، در کمین لحظه ای به تکاپو، در هم شکست.

سالها به تکرار آیینه غرورم زیر ازدحام تباهی در وفور حرفهایی که تا عمق وجودم زبانه می کشید و می سوزاند ذره،ذره شکست و زیر غبار زمان نابود شد و رنگ شفاف کودکیم تیره به آغوش اشتیاق مرگ می خزید.

آه ...

رشته رشته افکارم از هم می گریزند و از راههای بیراهه به بیراهه های راه می رسند.(خدایا)

زیر فانوس

زیر فانوس

فکر ثانیه ها عاشق شدن آزاد است

فکر نمناکی حس همهء پنجره ها

شکل تنهائیست

سرخوردهء یک فریاد است

زیر فانوس

نقش هر خاطره زیباست

همهءعشق

هم صدای شب یک شاپرک است

همهء شوق دل سادهء من

انتظار خبر قاصدک است


نويسنده: مهر داد مورخ: شنبه دوازدهم مرداد 1387 در ساعت: 11:14 PM
|+|

اقبال گمشده(نجوای شبانه)

به کوهها می نگرم، به دماوند،به قامت سر به فلک کشیده و آتشفشان مرده در دل این بام بلند.به دشتها نگاه میکنم، رود ها،در یاها،به فرازها و فرودها.

نبض زمان را در دست میگیرم از میان روزها و هفته ها از لا به لای ثانیه های ورق خورده و نیامده تو را می جویم که آخرین فرصت زنده بودن من هستی.شاید به انتها برسم بی آنکه ابتدای تو را درک کنم.

من پر از درد دلتنگی و در امتداد جادهء خستگیم.خدای من چه روزهای خلوتی ،چه شبهای خالی ومبهمی وچه احساس گنگی.

دیریست آسمان دریده شده و زمین غریب تر از همیشه مرا بر روی خود جا داده است.نگاه کن چقدر حادثه،چقدر التهاب،چگونه از خودم عبور کنم که مانند پلی شکسته می مانم،چگونه به پرواز درآیم که هنوز بال پریدنم به بلوغ نرسیده،چگونه است که غریب ترین شعرهایم تنها بهانهء طغیان دو چشم خیس در خون خفتهء من است.

 بی تو بهار فاجعه ای بیش نیست ، نه شعری که بسرایمت و نه آهنگی که بنوازمت .

تنها ترانهء زندگی من تویی ،کسی که نمی یابمش.

بدون تو:

بی تو

باور خیس شبهای انتظارم

یک نفس ، یکریز

در خلوت بی ترنم احساس

از هجوم واژه های بی سرانجامی

بی عبور است

بی تو ...

                                                 ۷۸/۴/۲۹

                                                            بامداد-۳


نويسنده: مهر داد مورخ: شنبه بیست و نهم تیر 1387 در ساعت: 7:1 PM
|+|